سفارش تبلیغ
کیف موبایل Angry Birds
یک کیف موبایل شیک و جذاب با برند معروف و با کیفیت Golla، دارای جای هندزفری و کارت اعتباری
دستبند بلوتوث ویبره
وقتی گوشی شما زنگ بخورد شماره تماس طرف مقابل روی دستبند نمایش یافته و دستبند می لرزد.
اسپیکر فلش‌خور
اسپیکر شارژی کوچک دارای ورودی usb برای پخش فلش مموری و فایل های microSD
دستبند بلوتوث ویبره
احساس با تو بودن
صفحه اول
شناسنامه نویسنده
   1   2   3   4   5   >>   >

چهارشنبه 21 مهر 89 ساعت 3:22 عصربه یاد دوران عقد . . .

سادات ...
یادته اون موقعی که با هم رفته بودیم بیرون ، نزدیک ایستگاه مترو امام خمینی (ره) رسیدیم باید از هم جدا می شدیم و من می رفتم خونه تو هم می رفتی به مسیر خودت ؟
من خوب یادمه ... چند لحظه ای است که دلم رفت به هوای اون موقع ها!
رسیدیم مترو امام خمینی باید خداحافظی می کردیم ...
یه اس ام اس اومد برای من ، ئه! سادات برام پیام فرستاده
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم - چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
آره یه شعر برام فرستاده بودی ، برای من ، دلم هورری ریخت
انگار یه جمله یهو اومد توی ذهنم
گفته بودم چو بیایی چشم خود بر نکنم از رخ تو - چه کنم پای تنم می رود از محضر تو
پای تن می رود از محضر تو - پای دل معتکف ساغر تو
آره عزیزم ، آره فدای تو
شعری اومد توی ذهنم که هیچ جا نخونده بودم و از هیچ کسی نشنیده بودم
جانم فدای تو

نه اینکه الان این دورانو دوست ندارم - ولی واقعاً دوران خاصی بود - عطش رسیدن - نفس های خاص - نگاه های خاص - راه رفتن خاص . . .
حرف زدن های خاص - دست در دست و شانه به شانه راه می رفتیم

خیلی مهمه که این یادها و خاطرات و لحظه های آن، همیشه تداعی بشه و در ذهنمون باشه
می دونی چی توی ذهنمه ؟
اینکه وقتی در فاصله های زمانی نزدیک یاد زیبایی ها کنیم هیچوقت کهنه نمی شه و هیچوقت ازمون دور نمی شه و همیشه انگار همین دیروز بود که چشم در چشم شدیم ، و همین فردای دیروز بود که در خواستگاری همدیگه رو دیدیم

من خاک پای سادات - جانم فدای سادات


متن فوق توسط: بی احساس نوشته شده است| نظر با احساس ها ( نظر)
جمعه 12 شهریور 89 ساعت 4:0 عصرای همه وجود من ، نبود تو نبود من . . .
                               ای همه وجود من ---------------- نبود تو نبود من
خانه خراب تو شدم، به سوی من روانه شو ------ سجده به عشقت می زنم، منجی جاوادانه شو
ای کوه پر غرور من، سنگ صبور تو منم ----------------- ای لحظه ساز عاشقی   عاشق با تو بودنم
روشن ترین ستاره ام، می خواهمت می خواهمت ----- تو ماندگاری در دلم می دانمت می دانمت 
                               ای همه وجود من ---------------- نبود تو نبود من


سادات من!
اکنون که به دیار عشق حقیقی سفر کرده ای و تو را در کنار خود نمی بینم
جای خالی ات پهنه وجودم را چنگ می زند

حالا که نیستی نبودنت بودنت را به رخ می کشاند;
احساس درونم را به نجوای التماس هر لحظه می برد و با خود زمزمه توبه سر می دهد
و گویی تقاص قدر حضورت را نداستن را از من می ستاند
سادات من!
اکنون که با نبودنت آتش عشقم را شعله ور تر کرده ای، در این میان تداعی تصاویر خاطرات لحظه لحظه های بودن در کنار تو، نفسی دوباره برای وجود خسته و آزرده من است
آری!
حالا نیک می دانم که بودنت ارزش خدایی دارد برای پرستش وجودت
سادات من!
اگرچه انتظارم این بود که با تو به دیار عشق سفر کنم
اما از این باب خوشحالم که زین پس یاور زندگی ام سادات کربلایی شده است
می دانم که سلام مرا هم به اربابم آقا حسین بن علی علیه السلام و پدر بزرگوارش و دیگر انوار مقدسه ائمه معصومین علیهم السلام رسانده ای
و به خوبی یقین دارم که تو، همسر من، فرزند خلف فاطمه سلام الله علیها، وقتی به نزد اجدادت، دعاگوی من باشی حتما مرا هم می پذیرند و برات تشرفم را امضاء خواهند نمود
سادات من!
تو برکتی و تو صفایی و روحی به زندگی من، تو را می ستایم
همچون زمان هایی که از من می پرسیدی که به چه میزان دوستت دارم و من می گفتم که یک دانه از خدا کمتر!
تو را دوست دارم و قلبم را برای تپیدن دوباره در حضورت دلداری می دهم

یا عـــــلی ، نگهدارش باش

هر لحظه انتظار آمدنت را خواهم داشت
تا به محض فرود دوباره ات بر قلبم، تو را در آغوش محبت کشانم و در هم آغوشی ات رقص مستانه خود را به رخ آسمانیان کشانم


ای همه وجود من ........................... نبود تو نبود من


متن فوق توسط: بی احساس نوشته شده است| نظر با احساس ها ( نظر)
شنبه 26 تیر 89 ساعت 9:51 صبحموضوع انشاء : عزدواج
این هم یک انشاء از آقا کمال ، بدون شرح
نام : کمال
کلاس : دبستان
موزو انشا : عزدواج!
هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم
تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است
حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود.. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم
از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !
اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید
من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم
مهریه وشیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند
همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود
دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود..خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس خونگی و خلالی نمکی بدهیم. هم سالم تر است ، هم خوشمزه تر است تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. می گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید . ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است
قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!
البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!
این بود انشای من .  



متن فوق توسط: بی احساس نوشته شده است| نظر با احساس ها ( نظر)
دوشنبه 21 تیر 89 ساعت 10:0 صبحرابطه ایمان و همسر . . .


پیامبر اکرم ( صلوات الله علیه و آله و سلم ) :

هر چه ایمان مرد بیشتر شود، همسر دوستی او بیشتر می شود





متن فوق توسط: بی احساس نوشته شده است| نظر با احساس ها ( نظر)
جمعه 11 تیر 89 ساعت 3:18 عصرماه های اول زندگی . . .

کمتر از 8 ماه از زندگی مشترکم می گذرد . . .
در کل زندگی خوبی بود
در این مدت خیلی علاقه مند بودم که بیشتر در وبلاگ بنویسم و بیشتر در مورد حضور در دنیای جدید زندگی مشترک صحبت کنم
از تب و تاب آماده کردن منزل مسکونی
از احساس آماده شدن برای مجلس عروسی
از دلشوره عزیمت به مجلس با عروس خانم
از غرور همراهی پرنسس تا درب مجلس زنانه و شنیدن صدای کف و سوت و زمزمه های زنانه و زدن روی میز و از این جور قرتی بازی ها ، که همه برای همسر مجلله تو برپایی شادی می کنند
از شور و حال وارد شدن به مجلسی که همه فقط تو ر امی خواهند نگاه کنند و همگی منتظر دیدن شخص شخیص داماد هستند
و از دور زدن در کل مجلس و با همه دست دادنو روبوسی و حال و احوال کردن ، اونم با یک سری افراد جدید
و خنده هایی برای فرار از دست مجری یا فردی که برای مدیحه سرایی دعوت شده است و می خواهد توسط داماد بیچاره مجلس را طرب انگیز کند . . .  بی معرفت داماد مظلوم گیر آورده

و خلاصه عزیمت به منزل و همراهی نمودن عروس و داماد توسط دیگران و حرکات آکروباتیک در این مسیر
و در نهایت همه رفتند و تنها مانده ام من با عروس خانم
دو نفر که سراسر خستگی و ضعف از دوندگی ها و رفت و آمد در ترافیک تهران می خواهند هم فکر کنند که چه گذشت و هم به فکر یک استراحت طولانی هستند که هیچکسی هم آنها را صدا نکند و کاری به کارشان نداشته باشد
به هر حال آن شب هم گذشت . . .
با کمی تکریم و تعظیم به عروس خانم نفهمیدیم که با چشمان بسته چطور خوابیدیم

فردا ها از پس فردا آمد و رفت و اکنون بیش از هفت ماه از زندگی مشترکم زیر یک سقف با سیده می گذرد 

به دیروزها که نگاه می کنم و فکر می کنم ، با خودم می گم که چقدر تلاطم داشتم و چقدر جنگیدم و چقدر به این طرف و آنطرف رفتم تا سیده ای در کنار من بنشیند
چقدر همه گفتند که حالا سید یا غیر سید هرکه بود قبول کن
که من هم همینگونه بودم و فقط رضای خدا و برخی از خصوصیات و خصلت های بارز و مشخصی که در درونم طلب می کردم مد نظرم بود
اما همیشه خدایی هست که بهترین را برای تو انتخاب کرده است ، هرچه بر در و دیوار بکوبی همان می شود که او می خواهد
مگر اینکه بر طبل نافرمانی یا دوری از خدا بکوبی که آنگاه است که می گویند برو . . .  هر جا که می خواهی برو، هر چه می خواهی بکن که این خواسته ما نیست برای تو .
اما اگر به دنبال رضایت خدا هستی و خواسته هایت مباح است و یا خدایی است و با معرفت آنها را طلب می کنی ، حتماً به تو خواهند داد
آری خواهند داد
به فاطمه (س) قسم خواهند داد
حداقل درصد بسیاری از آنها را خواهند داد . . .  چون در اکثر اوقات همه چیز در یک نفر جمع نمی شود و اگر بر روی گزینه ای مباح، تاکید بسیار و بی جا کنی، می گویند باشد به تو می دهیم اما دیگر موارد را باید بیخیال شوی ( یا خدا یا خرما )

امروز سیده در کنار من است
او را که می بینم خدا را به سجده می افتم
او را که می بینم بی اراده در آغوشش می کشم و دستانش را بوسه می زنم
در این وادی خدا بهترین دوست برای من است
اهل بیت بهترین همنشین برای من هستند
چرا که من هیچکس را ندارم که برای او حرف دل بگویم
کسی را ندارم که حرف های خاص خود را بازگو کنم
کسی را ندارم که از احساسم بگویم
احساس با تو بودن ... احساس با تو ماندن ، احساس با تو بزرگ شدن ، احساس با تو عشق بازی کردن ، احساس غرور و سربلندی را با تو تجربه کردن و احساس های دیگری که در پوست عموم آدمیان نمی گنجد

احساسی که خودت هم نمی توانی ظرف آن را در درون خودت نگه داری
احساسی که باور داری که فقط باید نزد خدا و اهل بیت ( امام زمانم ) آنها را تخلیه کنم و به آنها به امانت بسپارم تا برای من نگه دارند

اما خوب است . . .
من حالم خوب است
او هم نگذاشتم که حالش بد باشد و خوب نباشد
البته خدا می داند که تا این چند ماه چقدر توانستم مرد او باشم ، اما خدا می داند که تلاشم را کرده ام ، روزها به سختی کار کردم تا او را شاد نگه دارم

از این به بعد هم از خدای او می خواهم تا خودش مرا یاری کند و نگذارد که توان من کم شود و در این دنیای وانفسا، او را که بدست آورده ام دلش را از دست بدهم

در پایان به سیده می گویم چه خوب که نمی دانی که من اینجا می نویسم ؛ چرا که من راحت تر سخن می گویم و احساسم را به دست کائنات می سپارم تا در جان تو بنشاند و وجودت را با من آشناتر نماید
و تو را با بغض درونم که حاکی از احساس بی بدیل و بی منتهای من است آشنا کند

به او می گویم که اگرچه تلاطمی در به تو رسیدن داشتم و تو هم می دانی که برای رسیدن عزم مان را جزم کردیم تا هیچ نیرویی اجازه ورود به حریممان را نداشته باشد و دست جدایی را بین ما بیاورد ، اما با استعانت از الله ، و با نیرویی بر گرفته از مهدی فاطمه (علیه السلام) و با دست محبت مادرت فاطمه ( سلام الله علیها ) تلاش خواهم کرد تا لحظه ای آرامش از تو و زندگی ات دور نشود

مرا با نفس هایت یاری کن
مرا با دستانت مدد ببخش
مرا با چشمانت امید بده
و مرا با گام های استوارت در عزم مردانگی راسخ کن

مرا بوسه بزن تا فدایت شوم و مرا احساس ببخش تا در تو فنا شوم

مادرت نگه دارت
علی

متن فوق توسط: بی احساس نوشته شده است| نظر با احساس ها ( نظر)
   1   2   3   4   5   >>   >


شاید درباره خودم
احساس با تو بودن
بی احساس[173]
دعا کنید و از خدا و اهل بیت طلب کنید که به ما توفیق تشخیص وظیفه عطا کنند! صحبت های در این وبلاگ به هیچ وجه الگو برداری نبوده و نیست و گوشه ای از دست نوشته های من منتها الکترونیکیش ... مهم این نیست که آیا موفق شدم همه این ها رو رعایت کنم یا نه، مهم اینه که خواستم و تلاشم این بوده که تمرین کنم و شاید خودسازی ... همه این ها رو مدیون خدای خودم واهل بیت شریفش هستم ... آرزو می کنم که نگاه عنایتش رو حتی برای لحظه ای از من برنداره و اگر قرار با کسی باشم وسیله ای بشه برای به او رسیدن ... آمین . . .
لوگوی من
احساس با تو بودن
لوگوی با احساس ها


























اشتراک در خبرنامه
 
جستجو در کل مطالب
 :جستجو

جستجو در کل مطالب این وبلاگ، حتی مطالب بایگانی شده!